خرید بک لینک

اخرین تقدیر

چیزی که خودم می نویسم 

الان بی حس ترین ادم روی زمین منم هیچ حسی ندارم نه شادم نه غمگین نه عصبانی نه آرام بی خیالترین هستم 

شاید بی انگیزه ترین 

برچسب: نویسنده: آناهیتا جلالی تاريخ: پنجشنبه 20 بهمن 1401 ساعت: 16:45

تاوان نبودنت را چه جوری جبران کنم 

اینکه بودن و نبودنت فرقی نداشته باشه 

من تاوان حماقت خودم میدم نه تاوان نبودنت را 

نباید ساده میگذشتم از حسی که له کردی و رفتی 

جبران می کنم این حماقت را 

برچسب: نویسنده: آناهیتا جلالی تاريخ: يکشنبه 12 تير 1401 ساعت: 1:29

دلم هیچ بهاری نمیخاد . دلم میخواد امروز یک روز سرد زمستونی بود و من کنار بخاری بودم گرم اتیش بخاری به دور از سرمای بیرون

دلم سر جاش نیست یعنی پایبند نیست

دلم گیر اینجا نیست

بریدم از ادمای اینجا

دلم جایی سالها دور از اینجا میحواد

برچسب: نویسنده: آناهیتا جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 20:46

امسال با پارسال برام هیچ فرقی نداره . چون هر روز که بلند میشم مطمن هستم روز تازه ای هست با اتفاقات تازه ...

من اینجوری زندگی می کنم

فقط زندگی می کنم همین زندگی شروع تازه نمی خواد

انگیزه برای ادامه می خواد

برچسب: نویسنده: آناهیتا جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 20:46

اتوبان کرج گرفتار شدیم ترافیک شدید . به هر ماشین نگاه مکنم مردم مغموم و گرفته اند . مگر نه اینکه بعد تعطیلات حالمون باید خوب باشه

برچسب: نویسنده: آناهیتا جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 20:46

تاوان نبودنت را چه جوری جبران کنم

اینکه بودن و نبودنت فرقی نداشته باشه

من تاوان حماقت خودم میدم نه تاوان نبودنت را

نباید ساده میگذشتم از حسی که له کردی و رفتی

جبران می کنم این حماقت را

برچسب: نویسنده: آناهیتا جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 20:46

تنهایی دارم سحری می خورم در حالی که به مریم زنگ میزنم تا بیدارش کنم .شوهرش روزه نمیگیره و خواب میمونه ... یهو دل پر می کشه سمت عید و رضایی که خالصانه می گفت از نماز خوندن و روزه گرفتنش ...و من چقدر احادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 20:46

امشب تولد امیر علی بود کادو واسش نگرفته بودم عصری با ابجی بزرگه رفتیم کادو بگیریم بجای خرید هدیه کلی واسه خودم خرید کردم اخر سرم ساعت نه بود هنوز کادوشو نگرفته بودم رفتیم یک فروشگاه همه چیز داشت بجز لباس مردونه اخرشم مجبور شدم یک دست تاپ و شلوارک بگیرم براش . سر هدیه باز کردن من کلی امشب سربسرش گذاشتند پسرها اخر رنگش ناجور تو ذوق میزد رنگ نارنجی ... رنگی که من نمیدونستم خوشش نمیاد !!! شب خوبی شد با اومدن ابی و افسانه .... خیلی وقت بود ندیده بودمشون ... امشب پارسا بد جور مشکوک میزد .... دیدن خاله زاده ها دایی زاده ها و کلا بچه های فامیل چسبید .... + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 1ادامه مطلب

برچسب: تولد,چهارم, نویسنده: آناهیتا جلالی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 1:31

مدتی بود کوه نمیرم دیروز با یک گروه دیگه رفتم حوصله بچه ها ندارم مدتیه ... از افراد گروه دو نفر یکمی میشناختم ... پشت سرشون اروم حرکت میکردم لیدر اینا جوون تر بود نه مثل دایی ما .... سر ظهر دو تا از خانمها دعوت کردند باهاشون غذا بخورم نرفتم واقعا حالش نداشتم گرفتم خوابیدم کلی مزه داد بهم ... موقع برگشت یکی از اقایون پشت سرم میومد با هم حرف زدیم استاد دانشگاه بود چهل و پنج ساله ... فلسفه عجیبی داشت برا هر چیزی ... ازم پرسید چرا کوه میام گفتم همینطوری ... گفت دروغ میگم گفتم از کجا میدونی دروغ میگم گفت از اونجایی که ناشناسی و تنها عقب همه راه میایی ... پرسیدم خب این دروغش کجاست ؟ گفت از اونجایی کادامه مطلب

برچسب: چندی,میگذرد,بدون, نویسنده: آناهیتا جلالی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 1:31

سر کار بودم مریمی زنگید که باباش مرده ....سر ظهر رفتم دیدم مراسم تشییع تموم شده بعد از ظهرم با ابجی اینا رفتیم مسجد رهی از بس گریه کرده بود چشمهاش ورم کرده بود دیگه از بس مرگ دیدم اینجور مراسما برام عادی شده رهی مگفت ترسیده وقتی باباش مرگ باباش به چشم دیده ولی من بعد مامان دیگه از هیچ میت و جسدی نمیترسم انگاری عادی ترین مساله روزمره میشنوم حتی خودم تعجب می کنم گریه هم نمی کنم گریه برای از دست دادن عزیزت بنظرم بیهوده میاد وقتی مرگ در یک قدمی هر کدوممون هست یا من دلم سنگ شده یا دیگران زیادی احساساتی هستند توی مرگ مامان هم زیاد گریه نکردم ... خدا رحمتش کنه ادم خوبی بود تنها چیزی که معتقدم همین جادامه مطلب

برچسب: روزمره,عادی, نویسنده: آناهیتا جلالی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 1:31

نشستم روی پشت بوم و دارم پارک پشت خونه دید میزنم بقیه رفتند مراسم شوهر خاله .... حوصله هیچکس نداشتم امتحان زبان بهونه درس خوندن کردم .... یه زمانی عاشق درس خوندن بودم الان نمیدونم چم شده بعضی وقتها فکر میکنم خودمو گول میزنم حتی اگه دکترا هم بخونم حالم تغییر نمکنه نمیدونم وقتی دوستهام میبینم با مدرک دکترا همون شغل قبلی دارند پیشرفت نمی کنند انگیزم کم میشه ... گاهی دوست دارم اصلا کار نکنم مثل بقیه باشم ولی میدونم اینم خواست واقعی قلبم نیست ...یکی از همکلاسیهام رفت تا درسش ادامه بده بعضی وقتها باهاش صحبت می کنم به رفتن ترغیبم میکنه ... حالا جدا از داشتن پول و هزار تا مساله دیگه اینکه واقعا برم جاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا جلالی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 1:31

ابجی بزرگه رفت تا ماه بعد شاید بتونه بیاد خان داداشم رفت ماموریت و من..... سفر دو روزه عجیب بهم چسبید خاطره خوبی برام شد .... دوباره من و روزمرگی هام .... امسال پاییز کلی برنامه دارم برای تغییر ....

ساعت دو رسیدم خونه کسی نبود مثل همیشه سوت و کور ... دو ساعتی خوابیدم .... گاهی فکر می کنم غربت گاهی بهتر از یک سرزمین اشنا باشه !!!! دلم میخواست من جای ابجی تو یک شهر غریب بودم ....

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 17:9 توسط |

برچسب: غریبگی, نویسنده: آناهیتا جلالی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 1:31

امروز سالگرد ازدواج پریسا بود بیست و نه سال قبل .... مهمونی داده بود عصرونه فقط دوستاش و دوستای شوهرش ... رفتم بازار نمیدونستم هدیه چی بگیرم براشون اول خواستم لباس بگیرم ولی چیز خاصی توجهم جلب نکرد خواستم برم پلاک بگیرم برای دوتاشون چشمم خورد به فروشگاه کتاب . با فروشنده که صحبت کردم راهنمایی کرد البوم یادمان بگیرم . برای سالگرد دو تاییشون البوم یادمان گرفتم از اینها که میشه خاطرات توش نوشت با یک گلدون گل شمعدونی .... پریسا از گل خوشش اومد سعید هم از البوم گفتم اولین عکسی که امروز گرفتید بزارید اولش و خاطره امروز بنویسید ... کل مهمونا ده نفر نمیشد ... داشتم فکر می کردم برم یکی هم برای خودم بادامه مطلب

برچسب: یادمان, نویسنده: آناهیتا جلالی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 1:31

حواسم سر جاش نیست از موقعی که اومدم گنگم استرس از یک طرف و هزاران دلیل دیگه حال خوب صبحم بهم زد اصلا فکر نمی کردم تو یکساعت حالم دگرگون بشه سردرد عجیبی گرفتم ... هزاران بار میگم کاش قبول نمی کردم ... نمیدونم من ساده ام یا ادمها با من متفاوت فکر کنم ادمها جور دیگه ای فکر می کنند ... مثل من نیستند دلم تنگه تنگه مامان اینجور وقت ها میتونستم ازش راهنمایی بخوام حس بیخودی دارم یا نمیدونم اثرات این اتفاقه که فردا مسلما کم میشه ولی هر چی هست حس بدی دارم الان اگه گلایه کنم که بین اینهمه عالم و ادم واسه من چنین هست شاید ناشکری باشه شایدم هزاران نفر مثل من هستند شاید تقدیر اینجوری رقم زده شاید یک تصادف یادامه مطلب

برچسب: حواسم,نبود, نویسنده: آناهیتا جلالی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 1:31

صفحه بندی